حتی به روزگاران
.
ای مهربان تر از برگ، در بوسه های باران
بیداری سپیده، در چشم جویباران
.
آیینه نگاهت، پیوند صبح و ساحل
لبخند گاه گاهت، صبح ستاره باران
.
باز آ که در هوایت، خاموشی جنونم
فریادها بر انگیخت، از سنگ کوهساران
.
ای جویبار جاری، زین سایه برگ مگریز
کاین گونه فرصت از کف، دادند بیشماران
.
گفتی: «به روزگاران، مهری نشسته» گفتم:
«بیرون نمی توان کرد، حتی به روزگاران»
.
بیگانگی ز حد رفت، ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان، سرخیل شرم داران
.
پیش از من و تو بسیار، بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را، زین گونه یادگاران
.
وین نغمه محبت، بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقیست، آواز باد و باران…
.
- شفیعی کدکنی -
.
پ.ن. روزی گون از نسیم پرسید: به کجا چنین شتابان…
.
پ.ن. حرف خاصی نداشتم…می خواستم آپ کنم و این شعر تو ذهنم بود همش…
.
پ.ن. “برای عطر نان گرم،
و برای برفی که آب می شود
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم…
.




