۶:۰۶ ب.ظ

حتی به روزگاران

.

ای مهربان تر از برگ، در بوسه های باران
بیداری سپیده، در چشم جویباران

.

آیینه نگاهت، پیوند صبح و ساحل
لبخند گاه گاهت، صبح ستاره باران

.

باز آ که در هوایت، خاموشی جنونم
فریادها بر انگیخت، از سنگ کوهساران

.

ای جویبار جاری، زین سایه برگ مگریز
کاین گونه فرصت از کف، دادند بیشماران

.

گفتی: «به روزگاران، مهری نشسته» گفتم:
«بیرون نمی توان کرد، حتی به روزگاران»

.

بیگانگی ز حد رفت، ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان، سرخیل شرم داران

.

پیش از من و تو بسیار، بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را، زین گونه یادگاران

.

وین نغمه محبت، بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقیست، آواز باد و باران…

.

- شفیعی کدکنی -

.

پ.ن. روزی گون از نسیم پرسید: به کجا چنین شتابان…

.

پ.ن. حرف خاصی نداشتم…می خواستم آپ کنم و این شعر تو ذهنم بود همش…

.

پ.ن. “برای عطر نان گرم،
و برای برفی که آب می شود
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم…

.

Green...

۵:۵۰ ب.ظ

چشماتو باز نکنی ها. دستتو بده به من….آره همین جوری خوبه، بیا، بیا، بیا، بیا…..نمیفتی! من باهاتم. دستات تو دستمه. پیشتم کوچولو….

.

یواش بیا. این پله ها رو بیا بالا…مشت کوچیکتو تو دستم بگیر، هیچوقت ولم نکن. من همیشه باهاتم. من هیچ وقت تنهات نمی ذارم. هیچوقت کوچولو…یه وقت یادت نره…

.

وسط پله هاییم. دستات تو دستمه، گرم گرمی و با قدرت! آفرین کوچولو، همین جوری ادامه بده! پله آخر منتظرته!

.

داری کم کم به آخر پله ها می رسی کوچولو. چند قدم بیشتر تا آخرش نمونده. همینم که بیای، همینم که به دستات تو دستام اطمینان کنی، همه چی قشنگ میشه کوچولو…قول میدم کوچولو…قول میدم…

.

کوچولوی من….آخر نزدیکه. چرا دستات سرد شده. نلرزی یه وقت، سرما نخوری، دستاتو بیار تا من گرم کنم، دستای سردتو تنها نذار. گرمشون کن کوچولو….گرمشون کن.

.

کوچولو فقط چند قدم مونده! این چند قدم هم با من بیا، بعد میرسی آخر پله ها! اونجا یه چیز خوب منتظرته! اونجا چشماتو باز می کنی. نیفت زمین کوچولوی من!! دستای سردتو ها کن. هنوز زوده کوچولو! تسلیم نشو! زمین نیفت! پاشو! پاشو…

.

داریم می رسیم. این چند قدم آخری، یه وقت چشماتو باز نکنی کوچولو! بلاخره می رسیم آخرش، بلاخره همه چی خوب میشه، بلاخره دستای سردت گرم میشه، گریه نکن کوچولوی من…گریه نکن..یه وقت منم بغضم می گیره، اونوقت اگه منم گریه کنم، دیگه کی ما رو به پله آخر برسونه. اونوقت اگه هردو سرد بشیم….گریه نکن کوچولوی من…می رسیم…آخرش می رسیم…

.

.

—–

ببخشید…اگه من خوب نمی نویسم.

۷:۳۴ ق.ظ

و امروز، در میان درختان سبز، زیر باران شادی ابر و ستاره، در سرزمین خوب و آشتی، کسی متولد شد.

.

روزش مبارک….

.

۱:۴۲ ب.ظ

نوستالژی

.

Close Your Eyes. Every Little Thing You Do, Rose, is More Than Words. I’ll Be Loving You Forever. f

Have You Ever Been In Love…? Queen Of My Heart, I Don’t Wanna Fight No More. Mandy, Do you Know What Makes A Man? I Lay My Love On You, I Walk with you in Seasons In The Sun, You Raise Me Up, And I’ll Be Flying Without Wings… h

.

۴:۴۰ ب.ظ

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت       *       بادت اندر شهریاری برقرار و بردوام

سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش       *       اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام

.

می دانی چقدر آدم پیشت بودند…؟ می دانی چقدر آدم وسط ها یک جا افتادند، بعضی ها جا ماندند، بعضی ها خودشان را رساندند…؟ مثل همان صحرا بود که جلوترها صبر کردند تا عقب تر ها برسند و عقب تر ها زود زود آمدند تا خودشان را برسانند….حالا کم کم همه جمع جمعند. حالا یواش یواش، بین همه، می خواهی تو بروی. می خواهی بروی دنبال زندگی و آرزوی خودت…می خواهی تو هم به آرزوهایت برسی. می خواهی یواش یواش، دنبال زندگی ات بگردی. می خواهی تو هم بروی دانشگاه، می خواهی تو هم درس بخوانی. می خواهی تو هم دکترا بگیری….می خواهی کمی دنبال چیزهایی بروی که می خواهی. اصلا می خواهی شوهر کنی. می خواهی یک پسر خوب با جذبه بیاید پیشت، با هم بروید ماه عسل آن ور دنیا….می خواهی تو هم کسی باشی. شاید یک وقت تو هم برداری دماغت را عمل کنی….یا اصلا روز چهارشنبه سوری ترقه بندازی. می خواهی یک روز صاحب نوه های قد و نیم قد بشوی. می خواهی بعدش نوه هایت بیایند وور دلت بشینند، بعد تو برایشان قصه بگویی: «یکی بود، یکی نبود…

.

دلت می خواهد تو هم عیدی بگیری. می خواهی بابایت بیاید و از لای قرآن یک دسته اسکناس تازه تا نخورده در بیارد و بدهت دستت. می خواهی لباس نو بخری….می خواهی سر سفره هفت سین با لبس های نو بشینی. می خواهی صدای طبل ها را وقتی سال تازه دارد شروع می شود بشنوی…میخواهی خوب نگاه کنی،قشنگ ببینی وقت تحویل سر ماهی ها کدام طرف هست…

.

می خواهی تو هم یک سال نو شروع کنی. اما…مگر چقدر آدم می دانند که تو کیستی. مگر چند نفر می دانند تو کجایی ای….مگر چند نفر تو را می شناسند. اما گلم….تو داری بزرگ می شوی. یک سال بزرگتر شدی…مگر چند نفر این را می دانند. چند نفر می دانند تو هم یک سال بزرگتر می شوی….تو هم رشد می کنی. مگر چند نفر می دانند…

.

اما تو می نشینی پای هفت سین. تو هم عیدی می گیری، تو هم ماهی می بینی. تو هم صدای طبل ها را می شنوی…تو هم قرآن را می بینی روی سفره هفت سین….تو هم فال حافظ را کنارش می بینی. تو هم فال حافظ را برمی داری….در آغوشت نگه می داری، چشم هایت را می بندی و گوش به صدای طبل ها می دهی. اما مگر چند نفر می دانند این چقدر مهم است…مگر چند نفر می دانند تقدیر دست تو چطور درست می شود….چند نفر می دانند….

.

بعد، صدای طبل ها شنیده می شود. تو چشم هایت را باز می کنی، نفسی می کشی و فال را باز می کنی. آن وقت شروع می کنی به خواندن…آن وقت سال، شروع می کند به عوض شدن….آن وقت دوباره، یک سال شکل می گیرد…آن وقت دوباره، تقدیر تازه از نو شروع می شود…

.

۳:۲۷ ب.ظ

Roads to Take

I was thinking all the day

I was thinking all the night

I was dreaming roads to go, i

I was dreaming where to fight

.

I was dreaming ways of life

I was dreaming roads of fate

I was thinking, all the day

I was thinking all the night

.

I was going, through ad through

I was falling, again and again

I stood up, more and more

till I thought i’d never fall again

.

I would go back, go toward

I would fall down, hurted hard

I would always dream come back, i

I would always want to fight

.

then that would come, till I understand

that I’ll never stop to stand

that I would always fall and lie

fight what who comes to pass me by

.

.I would always try to live, i

I would always try to walk

I would always try to stand

I would -again- fall nearby

.

Then I would go, dreaming again

in nights and days, flying hours

that what would be, things which make

me, to try and fight toward

.

.then I would think, more and more

for things who come close and close

I would believe, that fate can know

what to bring, what to take

.

.Then I’ll be dreaming, days and nights

In nightmares, dreams, all the times

that thing i’d always fight back for

really deserved staying in hearts

.

پ.ن.می خواستم ترجمه کنم….اون جوری که دلم می خواست نشدش…همینجوری انگلیسی موند…

۱۱:۱۸ ق.ظ

The Road Not Taken

۱

I shall be telling this with a sigh

Somewhere ages and ages hence: 1

Two roads diverged in a wood, and I– 1

I took the one less traveled by, 1

And that has made all the difference. 1

1

جایی سال ها و سال ها دورتر

خواهد بود که من با آه

بگویم، روزی در جنگل

روبروی من دو راه بود

راه کمتر رفته را برگزیدم

و تمام فرق ماجرا در همین بود..

Robert Frost

۳:۱۴ ب.ظ

تو که لبخند زدی، دل من قهقهه زد، دل من رفت به اوج ملکوت، دل من پر زد و رفت، رسید تا سقف زمین، رفت تا بام خدا، رفت تا آن سوی شب….

تو که لبخند زدی، دل من تازه شد، دل من آواز شد، شهد شد و موسیقی شد، دل من نت شد و رفت، بین آواز قاصدک ها،….

دل من را دیدی، آن دمی که تو در اوج بودی، دیدی دل من را آن دم که تو خندیدی…دیدی دلم را وقتی، رسید به اوج ملکوت…؟ دل من بر عشق تو خندید، دل من در نور تو لرزید، دل من عاشق شد، دل من را دیدی، دل من دست در دست تو داشت از اوج ملکوت ها می گذشت….

۵:۵۸ ق.ظ

دل‌گفته ها

. دلم….دلم سر می زند گاهی از میان گوشت ها و خون ها…دلم می تپد گاهی میان یک ویرانه تهی، سر می افرازد از میان آفتاب ها….دل من گاه تنها می ماند، دل من گاه دلش کسی را می خواهد، حرفی را، حدیثی را…

.

دلم گاهی خوش می شود به واژه های ناگفته، به واژه های نانوشته و روح های پاک…دلم گاه حرف می زند اما گاه آرام، آرام، چون چیز باارزشی می گوید…

. دلم گاه خوش می شود به آخرین ساعتهای مدرسه یکشنبه ها، که من تنگ می شوم و آنجا هستم و دلم جای دیگر است، دلم پیش تخته پر از شعری است که نگاهی از زندگی می خندد بر آنها و لبخند می زند….دلم نگاه می کند به تخته خالی روبرویش، به شعرهای نانوشته، به تخته خالی، دلم فکر می کند به سال ها، به انسان ها، به نوشته ها، به روزها…

.

دلم اشک می ریزد گاهی. دلم خوش می شود گاهی به دوشنبه ها، به تمرین های “قطعه ادبی” آخر تمرین های زبان فارسی، به حرف زدن و شعر خواندن های من و مائده و ثنا زنگ زبان فارسی،….دلم آرام می گیرد میان شعر خواندن های آرام «او»…

.

دلم تنگ می شود گاهی برای حرف های ناگفته، برای زنگ های نزده و برای اس ام اس های نانوشته، دلم تنگ می شود برای سال ها…برای روز ها….برای شش سال با هم بودن…برای گریه ها و خنده ها…

.

دلم خوش می شود گاهی به دوستی پریسا و شهربانو، پریسا و فرناز…دلم تنگ می شود…دلم تنگ می شود در زنگ تفریح هایی که یک نفر تنها می ماند، یک نفر بی کسی به حیاط می رود، یک نفر میان همه دونفر های توی حیاط گم می شود…

.

دلم خوش است خیلی به کتاب های کتابخانه، به «دست نزنید» گفتن های کتابدار و به اعتراضهای من، به رومئو و ژولیت، اوه رومئو…رومئو… . دلم خوش است به «او»، به آن نصفه نارنگی ترش شیرین که مزه اش در دهانم جان می دهد… به «این شعرا از کی‌ان» گفتن هایش…به اوی ناب پرآوازم….

.

دلم با لبخندهای زنگ منطق می خندد، دلم هر چه باشد زنگ منطق گوش می کند و دل می دهد و ارسطو و سقراط را در میان خنده ها پرواز می کند…دلم ناب می شود وقتی او شعر می خواند، وقتی او مریم می گوید، وقتی او مرا یاد کسی می اندازد…

.

دلم خوش می شود در میان خوابهای شبانه، به خواب دیدن های گذشته و انسانهای دور که تنگ شده است برایشان…دلم خوب یادش می ماند، دلم خوابها را، این خوابها را خوب یادش می ماند نه مثل خواب های دیگر….دلم… . دلم گاهی نفس می کشد و گاهی می گرید، گاهی تمام جهان را در خود می تپد و باز می گیرد و گاهی نفس می کشد اما…صدای نفسش نمی آید…

.

دلم خوش می شود به دو ساعت اینترنت روزانه…دلم منتظر می شود، وبلاگ ها چند تا چند تا باز می شوند اما کسی آپ نمی کند…

.

دلم خوش است خیلی، به «آنها»….دلم خوش می شود گاهی و فکر می کند به خوابی از دوردست…دلم همه آنها را قبل از آنکه بشناسدشان در خواب دیده است…نمی دانند آنها….اما دلم می شناسدشان…دلم او را در میان خواب ها پرواز کرده است…

.

دلم خوش می شود گاهی. دلم خوش می شود به همه نانوشته ها و ناگفته ها، دلم حرف می زند گاهی از میان آواها و پرواز ها…دلم گاهی زمین می نشیند….دلم مثل دسته کبوترهای صبح های مدرسه هر روز می نشیند و پرواز می کند، بال می زند و هبوط می کند…دلم می افتد و پا می شود…دلم…دلم مثل یک کبوتر کنج آسمان، هر روز با تمام آوا پرواز می کند…

.

—————

دعوت می کنم از نازنینسینامسعودستایشگلبرگآزاده..!

۲:۴۲ ب.ظ

آواز سپیده دم